ادبیات

کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 ساعت 04:47 AM

پروانه ی کوچک من 

آفتاب برآمده 

بالهایت را بگشا 

پرواز کن 

بگذار انگشتان طلایی خورشید 

خالهای رنگینت را نوازش کند 

پیش از آنکه صفیرسیاهی از شرق برآید  

و ترا در خود فرو برد 

بر بالهای باد سوار شو 

به آسمان پرواز کن 

زیرا سیاهی در راه است 

و شاید دیگر هرگز 

روزی از پس این روز نیاید 

جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 ساعت 04:35 AM

 مرا خوش است این دام و دانه که در روزهای دلتنگی برچیدم، 

 سپیدم اکنون به عشق 

 و سرخم به شور 

 و سبزم به مهر ! 

 و آبیم ، 

 زیر آسمانی که اکنون از آن من است.

پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1388 ساعت 07:29 AM

الان بیشتر از ۲ هفته است که اینجام. اما انگار نه انگار . هنوز اتفاق خاصی نیافتاده که حالیم بشه کجام. مثل تهران خودمونه فقط کمی بازتره . و سبزتر . به لطف ماهواره ها آدم هر کجا هست انگار یه جای دیگه است و اگه جای دیگه است انگار نه انگار. 

هر روز به خودم میگم امروز یک کار مهم ا نجام بده مثلا ترجمه کن ( کتاب که مرتب می خونم )٬ ورزش ات رو شروع  کن ( پروانه کجاست که راهم بندازه ) ٬اما هیچ . انگار زمان مناسب برای این کارها هیچ وقت نمی رسه. 

از دیروز نت ام وصل شده . خدا رو شکر که اقلاْ !!! این هست .  

بسم الله

چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388 ساعت 11:51 PM

You knew I was bewildered

You knew I felt despair

That's why you chose to leave me

And give me your best share

The chance to think and see myself

A lonesome, puzzled mom

Whose only choice was loneliness

Till death to her would  come

You knew I craved to be with you

To feel your tender arms

That I could not escape from you

And your enchanting charms

And  you could see I had no choice

But stay the way I was

Take care of what I had to do

Act as a mother does

That’s why I love you so much

As far as I know now  

And we will be together
And you'll be mine , I vow. 


چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388 ساعت 2:11 PM

                                 
یارب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
 
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
 
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
 
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
 
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
 
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
 
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی
 
یارت شوم ، یارت شوم ، هرچند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
 
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخشد دلم ، کز عشق بیمارم کنی
 
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
 
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
 
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
 
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جام ، بر این دل زارم کنی
 
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 
 
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا  
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
 
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
 
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی
 
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
 
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
 
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
 
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 
جواب رند تبریزی به ابراهیم صهبا و سیمین بهبهانی
 
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
 
گر عاشق و دلداه ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
 
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وا رهان
کاندر سرای بی کسان، سیمین تو را غمخوار نیست
 
سیمین! تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
 
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، ای خود مگر آزار نیست؟
 
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
 
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 01:06 AM

 دوستی امشب این متن را برایم فرستاد:  

 

 

عشق چیست ؟

 دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم! 
 
من می خواستم به این متن که ساده دلانه نوشته شده چیزی اضافه کنم . چیزی که امشب با تمام وجودم لمس اش کردم و اون اینه : 
 
عشق همون چیزیه که وقتی باهاش دست و پنجه نرم کردی تازه می فهمی چند مرده حلاجی ٬ یعنی همون چیزی که(من ) و ( تو ) رو به (ما) تبدیل می کنه یا (ما) رو به (من ) و (تو). 
جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 12:49 PM

من کی ام ، مجنون بی لیلا شده     

دردیار عاشقان تنها شده

هرچه در آیینه می بینم نی ام  

جز فروغی از رخ لیلا شده

نعمتی باشد برون از حد وصف   

 چون منی ازعشق او رسوا شده

دل ز هجرش درتب و تاب اوفتاد  

زان کلامم گرم و آتش زا شده

روز وصلش گوییا هرگز نبود   

در شب تاریک دل رویا شده

مستی از چشمش ازآن باشد که خود     

می شده ، مینا شده ،صهبا شده

معنی عشق ای پسر دانی که چیست      

گم شده از خود ، دراو پیدا شده

خصلت پروانه دارد عاشقی        

پربه آتش داده بی پروا شده

هرچه جز اودرجهان بی ارزش است      

آتشی بر خرمن دنیا شده 

 

خسرو نصیری اعظم

یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388 ساعت 10:09 PM

می دانم

حتماً اتفاقی افتاده

از کجا می دانم ؟

از آنجا که

قلبم آواز می خواند

و دستهایم هوس نوشتن دارند

چشمهام در دوردست  آسمان ها می دوند

در جست و جوی چه

نمی دانم

فقط می دانم

پاهایم بر زمین نیستند

ودستهایم

روبه آسمان دراز شده اند

و لبهایم ،

تشنه اند.

کسی در راه است .

جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 ساعت 12:05 PM

بهاری دیگر از راه رسید .

 

روزتان نو و سالتان نوتر از همیشه. بهار زیبایی داشته باشید و تا انتهای سال خوب و شاد بمانید. 

بهترین ها را برایتان آرزو می کنم . 

 

سال نو بر همگی شما فرخنده باد . 

 

سه شنبه 20 اسفند ماه سال 1387 ساعت 6:48 PM

هر چی تندتر می رم بازم نمی رسم. نمیدونم مال کفشامه که پاشنه شون لق می زنه  یا مال اینه که جوراب نپوشیدم . یعنی نه اینکه نپوشم ها ،  پوشیدم اما وقتی خواستم میخ کفِ اش رو بکوبم درشون آوردم ببینم سوراخ نشده باشن ، یادم رفت دوباره بپوشم . بسکه عجله داشتم.

البته راه هم دوره . بهم گفتن  نیم ساعتی راهه . با ماشین یعنی. پیاده هم یک ساعت ونیم راهه . تازه سربالایی هاش هم داستانی داره . برف باشه یه جوره و بارون باشه جور دیگه . الآنم که دارم پیاده می رم .  

قلبم هم مثل چی داره می کوبه . سرم هم یکسره تاب می خوره .  دیروز بهم خبر دادن  ( یا پریروز ؟) که باید  برم اونجا . شب که نتونستم بخوابم . از صبح هم نه خوراک دارم نه  می فهمم  وقت چه طوری می گذره .  سرکار هم عین خل ها دور خودم تاب می خورم . البته این کار همیشمه ها . از بچگی همینطوری بودم .اونقدر حواس پرتی داشتم که گاهی وقتها یادم می رفت باید برم خونه و می رفتم می نشستم کنار رودخونه و پامو می گذاشتم توی آب و تاب می دادم و خلاصه کلی حال می کردم تا بیان  دنبالم . یا وسایلم رو جا می گذاشتم و ازین   ماجراها .

هنوز نمیدونم چی باید بگم . یعنی حتی نمیدونم اونها چی می خوان ازم بپرسن. دفعه ی اولمه . توی فیلمها دیدم چه اتفاق هایی ممکنه بیافته . اما هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی نوبت خودم هم بشه .

یعنی چیکارم دارن ؟   

بزرگترین نگرانیم اینه که  موقع حرف زدن به لکنت  بیافتم  . یعنی اگر شانس بیارم  بذارن حرف بزنم .نیس که اصولاً کم حرفم، واسه اینه . از الآنش هم زبونم سنگین شده .

اینجا کجاست ؟ اوووووَه . این همه راه اومدم ؟ پس چرا نمی رسم؟ نکنه اشتباهی اومدم !!

بذار ببینم کجام  .این  اون چهارراهس  و... اینم اونجا . نه . درست اومدم .

چی داشتم می گفتم ؟ آهان . همونطور که گفتم من بچه ی بزرگ خونه ام. همه روم حساب می کنن . مخصوصاً که پول خوبی هم  گیرم می آد . !!!!!! اینو می گفتم ؟

 م م م م م . آهان . نه ، داشتم یه چیز دیگه می گفتم . اینکه نمی دونم چی بگم . خیلی فکر کردم ها. نشد. تا اونها نگن چی می خوان بگن من نمیدونم چی باید بگم . خیلی وقته اینجام اما تا به حال کسی ازم سراغ نگرفته بود . سرم تو کار خودمه  . اصولاً کسی را  هم زیاد نمی شناسم . دیروز که پیغام دادن کارم دارن باورم  نمی شد. فکر کنم  می خوان  بخاطر وظیفه شناسی ام بهم حالی بدن . رییسم با لبخند صدام کرد و زد پشتم و گفت فردا منتظرم هستند. گمونم بهم افتخار کنه . فقط با اون حال می کنم.

اما پس چرا حالم خوش نیست ؟!  دلم شور می زنه .  نمیدونم یه کاره خیابونها چرا اینقدر خلوتن. سه ساعت منتظر شدم یه تاکسی هم رد نشد. واسه همین دارم پیاده گز می کنم.

ایناهاش . گمونم رسیدم . این همون ساختمونه ؟ آبی بود دیگه ؟  اما درش نرده ی آهنی نبود . اونم سفید . ازاین شیشه ای ها بود که اونورش پیدا نیست .

چرا هیچکس اینجا نیست. چه سکوتی . از وقتی از خونه زدم بیرون متوجه شدم ها . یعنی یک چند لحظه سروصدا بود اما اومدم توی خیابون یه صدای بلند اومد و بعد ، یکدفعه سکوت شد. اونقدر عجله داشتم که نایستادم ببینم چه خبره . بسکه همیشه  سرمو می اندازم پایین وتندتند راه می رم اصلاً نمی فهمم کی میاد و کی میره .تو راه هم کسی رو ندیدم . بذار برم تو شاید کسی پیدا شد ازش سوال کنم اینجا کجاست .فعلاً با اجازه. 

 1  2  3  <<