هر چی تندتر می رم بازم نمی رسم. نمیدونم مال کفشامه که پاشنه شون لق می زنه یا مال اینه که جوراب نپوشیدم . یعنی نه اینکه نپوشم ها ، پوشیدم اما وقتی خواستم میخ کفِ اش رو بکوبم درشون آوردم ببینم سوراخ نشده باشن ، یادم رفت دوباره بپوشم . بسکه عجله داشتم.
البته راه هم دوره . بهم گفتن نیم ساعتی راهه . با ماشین یعنی. پیاده هم یک ساعت ونیم راهه . تازه سربالایی هاش هم داستانی داره . برف باشه یه جوره و بارون باشه جور دیگه . الآنم که دارم پیاده می رم .
قلبم هم مثل چی داره می کوبه . سرم هم یکسره تاب می خوره . دیروز بهم خبر دادن ( یا پریروز ؟) که باید برم اونجا . شب که نتونستم بخوابم . از صبح هم نه خوراک دارم نه می فهمم وقت چه طوری می گذره . سرکار هم عین خل ها دور خودم تاب می خورم . البته این کار همیشمه ها . از بچگی همینطوری بودم .اونقدر حواس پرتی داشتم که گاهی وقتها یادم می رفت باید برم خونه و می رفتم می نشستم کنار رودخونه و پامو می گذاشتم توی آب و تاب می دادم و خلاصه کلی حال می کردم تا بیان دنبالم . یا وسایلم رو جا می گذاشتم و ازین ماجراها .
هنوز نمیدونم چی باید بگم . یعنی حتی نمیدونم اونها چی می خوان ازم بپرسن. دفعه ی اولمه . توی فیلمها دیدم چه اتفاق هایی ممکنه بیافته . اما هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی نوبت خودم هم بشه .
یعنی چیکارم دارن ؟
بزرگترین نگرانیم اینه که موقع حرف زدن به لکنت بیافتم . یعنی اگر شانس بیارم بذارن حرف بزنم .نیس که اصولاً کم حرفم، واسه اینه . از الآنش هم زبونم سنگین شده .
اینجا کجاست ؟ اوووووَه . این همه راه اومدم ؟ پس چرا نمی رسم؟ نکنه اشتباهی اومدم !!
بذار ببینم کجام .این اون چهارراهس و... اینم اونجا . نه . درست اومدم .
چی داشتم می گفتم ؟ آهان . همونطور که گفتم من بچه ی بزرگ خونه ام. همه روم حساب می کنن . مخصوصاً که پول خوبی هم گیرم می آد . !!!!!! اینو می گفتم ؟
م م م م م . آهان . نه ، داشتم یه چیز دیگه می گفتم . اینکه نمی دونم چی بگم . خیلی فکر کردم ها. نشد. تا اونها نگن چی می خوان بگن من نمیدونم چی باید بگم . خیلی وقته اینجام اما تا به حال کسی ازم سراغ نگرفته بود . سرم تو کار خودمه . اصولاً کسی را هم زیاد نمی شناسم . دیروز که پیغام دادن کارم دارن باورم نمی شد. فکر کنم می خوان بخاطر وظیفه شناسی ام بهم حالی بدن . رییسم با لبخند صدام کرد و زد پشتم و گفت فردا منتظرم هستند. گمونم بهم افتخار کنه . فقط با اون حال می کنم.
اما پس چرا حالم خوش نیست ؟! دلم شور می زنه . نمیدونم یه کاره خیابونها چرا اینقدر خلوتن. سه ساعت منتظر شدم یه تاکسی هم رد نشد. واسه همین دارم پیاده گز می کنم.
ایناهاش . گمونم رسیدم . این همون ساختمونه ؟ آبی بود دیگه ؟ اما درش نرده ی آهنی نبود . اونم سفید . ازاین شیشه ای ها بود که اونورش پیدا نیست .
چرا هیچکس اینجا نیست. چه سکوتی . از وقتی از خونه زدم بیرون متوجه شدم ها . یعنی یک چند لحظه سروصدا بود اما اومدم توی خیابون یه صدای بلند اومد و بعد ، یکدفعه سکوت شد. اونقدر عجله داشتم که نایستادم ببینم چه خبره . بسکه همیشه سرمو می اندازم پایین وتندتند راه می رم اصلاً نمی فهمم کی میاد و کی میره .تو راه هم کسی رو ندیدم . بذار برم تو شاید کسی پیدا شد ازش سوال کنم اینجا کجاست .فعلاً با اجازه.